Chapter¹¹
خانم دکتری که وارد اتاق شد دکتر زیبا و حدودا نزدیک سی سالش بود که دیدم داره یکسری پرونده رو چک میکنه که وقتی عکسم و روش دیدم فهمیدم پروندهی کنه و اون عکس رو قطعا از توی جیب شلوارم کش رفتن
همونجور که داشت سوابق منو میخوندم سرشو بلند کرد و با بغض بهم گفت:
دختر نازم تو سِرُمت تموم شد میتونی بری و خم شد و سرمو بوسید که اولین اشکش ریخت از کار دکتره تعجب کرده بودم ولی یه حس خوبی بهم داد دوباره بغض کردم و با چشمای سوالی بهش نگاه کردم که با لبخند به لوسی نگاه کرد و گفت:
پرستار پارک میشه یه لحظه منو با این فرشته تنها بزارین؟
لوسی که انگار میدونست قراره دکتره چی بگه سرشو تکون داد و روی موهامو بوسید و رفت بیرون، دکتره اومد و از کنار سرم از این کمک تنفسای نوزال(بزنید توی گوگل میفهمید چیه) برداشت و ماسک رو برداشت و اون نوزال رو گذاشت توی بینیم و رو به روم نشست،
دستمو گرفت و گفت: تیلا بچه دوست داری؟
از سوالش شوکه شدم ولی جواب دادم
: بله من همیشه عاشق بچه ها بودم،ذوست داشتم بچه ی خودم سه پسر بچه ی ناز و آروم و مو فرفری باشه
اینارو که میگفتم بغض توی چشماش بیشتر جا خوش میکرد و با یه صدای داغونی گفت:
الهی من دورت بگردم،ای وای خدا منو ببخش که مجبورم اینو بگم، را...راستش دختر نازم تو..تو دیگه قابلیت باروری نداری( بیشتر گریه کرد)
نگاش کردم و گفتم:چ....چی(شدیداااااااا شوکه)
فینشو بالا کشید و گفت: حدود یک ساعت پیش وقتی آوردن بیمارستان متوجه خونریزی شدیدت شده بودن ازت که آزمایش و عکس گرفتیم متوجه شدیم شدیداً به رحمت آسیب رسیده و دیگه قابلیت باروری نداری
اینارو که گفت دیگه حس کردم چیزی واسه از دست دادن ندارم حس کردم دنیا باید الآن واسه من تموم شه دستمو که سرم توش بود از دستش درآوردم و روی شکمم گذاشتم و به شکمم نگاه کردم و گفتم:ی....یعنی دیگه قرار نیست بچه بدنیا بیارم؟یعنی دیگه اصلا راهی نیست؟
خانم دکتر سرشو به طرفین تکون داد و گفت: نه فرشته یه عزیز و پاکم(چه قدره قشنگ)نمیشه
منو توی بغلش گرفت و من شروع کردم گریه کردن
مهربونیش منو یاد مامانم نینداخته لباسشو چنگ زدم و خودمو بیشتر توی بغلش فشار دادم
بعد چند دقیقه خودمو ازش جدا کردم که گفت بزار لباستو بدم بالا باید زخماتو ببینی
آخه چه لزومی داشت من زخمامو ببینم
لباسمو که بالا دید یهو نفسم گرفت سه تا زخم بزرگ روی شکمم که بخیه خورده بودم و خونی بودن ،کل شکمم کبود بود و یه جاهاییش به سیاهی میزد،
من چجوری درد اینارو اون لحظه حس نکردم؟؟؟
دلم به حال خودم مچاله شد که یهو گفتم:ک..کار خودشه
همونجور که داشت سوابق منو میخوندم سرشو بلند کرد و با بغض بهم گفت:
دختر نازم تو سِرُمت تموم شد میتونی بری و خم شد و سرمو بوسید که اولین اشکش ریخت از کار دکتره تعجب کرده بودم ولی یه حس خوبی بهم داد دوباره بغض کردم و با چشمای سوالی بهش نگاه کردم که با لبخند به لوسی نگاه کرد و گفت:
پرستار پارک میشه یه لحظه منو با این فرشته تنها بزارین؟
لوسی که انگار میدونست قراره دکتره چی بگه سرشو تکون داد و روی موهامو بوسید و رفت بیرون، دکتره اومد و از کنار سرم از این کمک تنفسای نوزال(بزنید توی گوگل میفهمید چیه) برداشت و ماسک رو برداشت و اون نوزال رو گذاشت توی بینیم و رو به روم نشست،
دستمو گرفت و گفت: تیلا بچه دوست داری؟
از سوالش شوکه شدم ولی جواب دادم
: بله من همیشه عاشق بچه ها بودم،ذوست داشتم بچه ی خودم سه پسر بچه ی ناز و آروم و مو فرفری باشه
اینارو که میگفتم بغض توی چشماش بیشتر جا خوش میکرد و با یه صدای داغونی گفت:
الهی من دورت بگردم،ای وای خدا منو ببخش که مجبورم اینو بگم، را...راستش دختر نازم تو..تو دیگه قابلیت باروری نداری( بیشتر گریه کرد)
نگاش کردم و گفتم:چ....چی(شدیداااااااا شوکه)
فینشو بالا کشید و گفت: حدود یک ساعت پیش وقتی آوردن بیمارستان متوجه خونریزی شدیدت شده بودن ازت که آزمایش و عکس گرفتیم متوجه شدیم شدیداً به رحمت آسیب رسیده و دیگه قابلیت باروری نداری
اینارو که گفت دیگه حس کردم چیزی واسه از دست دادن ندارم حس کردم دنیا باید الآن واسه من تموم شه دستمو که سرم توش بود از دستش درآوردم و روی شکمم گذاشتم و به شکمم نگاه کردم و گفتم:ی....یعنی دیگه قرار نیست بچه بدنیا بیارم؟یعنی دیگه اصلا راهی نیست؟
خانم دکتر سرشو به طرفین تکون داد و گفت: نه فرشته یه عزیز و پاکم(چه قدره قشنگ)نمیشه
منو توی بغلش گرفت و من شروع کردم گریه کردن
مهربونیش منو یاد مامانم نینداخته لباسشو چنگ زدم و خودمو بیشتر توی بغلش فشار دادم
بعد چند دقیقه خودمو ازش جدا کردم که گفت بزار لباستو بدم بالا باید زخماتو ببینی
آخه چه لزومی داشت من زخمامو ببینم
لباسمو که بالا دید یهو نفسم گرفت سه تا زخم بزرگ روی شکمم که بخیه خورده بودم و خونی بودن ،کل شکمم کبود بود و یه جاهاییش به سیاهی میزد،
من چجوری درد اینارو اون لحظه حس نکردم؟؟؟
دلم به حال خودم مچاله شد که یهو گفتم:ک..کار خودشه
- ۶۸
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط